<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خــ‌‌‌‌‌ــــــــ‌‌ـط اول</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/</link>
<description>محسن امامي </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 20:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آن بالا، این پایین..</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>
این خواب لعنتی انگار نذر دارد سالی یک بار، همین وقت ها بیاید سراغم. تصویر آن فرشته ای را مجسم می کنم که مسئوول اتاق فیلم خواب هاست. می توانم حدس بزنم که همه چیز را توی سر رسیدش یادداشت کرده و هر سال همین روزها، موذیانه می رود توی اتاق بایگانی، پرونده من و بسته فیلم های مربوط به آن قصه لعنتی را می کشد بیرون، سی دی هایی که علامت دارند را کنار می گذارد و یک اپیزود جدید که تا به حال ندیده ام را انتخاب می کند. از این لجم می گیرد که این همه نامرد است. در شب های دیگر گاهی ده ها بار یک حواب تکراری را می بینم.یعنی در آن شب ها حتی به خودش زحمت نمی دهد که فیلم را عوض کند. دو سه شب که می گذرد، فقط هیکل گنده اش (شاید هم گنده نباشد) را تکان می دهد، صندلی اش را می چرخاند و یک بار دیگر دکمه پخش را می زند...&lt;p&gt;این پایین من بیچاره با حال خراب از خواب می پرم. گیجم.گیجم از تصاویری که یکی دو ساعت توی خواب از جلوی چشمم گذشته اند. از حرف هایی که زده ام. از حرف هایی که شنیده ام. همین که به هوش می آیم و می فهمم که همه اش خواب بوده، همه زندگیم یکی دو هفته می رود روی هوا. قصه خیلی پیچیده است و توقع خیلی زیادیست اگر انتظار داشته باشم آدم ها دور و برم این پیچیدگی را درک کنند. مگر می شود به خاطر یک خواب، یکی دو هفته روی هوا بود؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوباره به آن فرشته گنده (که شاید هم گنده نباشد) فکر می کنم. آخر من چه هیزم تری می توانسته ام به او بفروشم که با من اینطور تا می کند. البته او هم مامور است و فقط بخشنامه ها را اجرا می کند. خدا هم که احتمالا در راستای اصلاح الگوی مصرف، یک سالی می شود روابط عمومیش را کلا تعطیل کرده.نمی دانم آخرش قرار است به کجا برسد. دیگر حالم از این رویاهای هر روزه بی تعبیر و این ذکر مصیبت هر ساله به هم می خورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلفن..</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک: وقتی تلفنش را نداری. یعنی شماره اش عوض شده (یا عوضش کرده) و یا اصلا از اول تلفنی از خود به جا نگذاشته. همه جا را دنبال اسمش زیر و رو می کنی. بعد سعی می کنی خودت را قانع کنی که قرار نیست شماره ای داشته باشی و اگر قرار بود، حتما میداشتی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو: وقتی تلفنش را داری اما دلیلی پیدا نمی کنی که زنگ بزنی. دنبال دلیل و بهانه می گردی و پیدایش نمی کنی. بنابرین باز هم دنبال دلیل می گردی. گاهی این دنبال بهانه گشتن تا همیشه طول می کشد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه: وقتی تلفنش را داری و بهانه را هم جور کرده ای اما گوشی را بر نمی دارد. فکر می کنی این بی رحمانه ترین کاریست که یک نفر می تواند در این شرایط بکند. به این فکر می کنی که چرا این دلخوشی کوچک را دریغ می کند و به این نتیجه می رسی که حتما چیزی شده. بعد می گردی دنبال آن &quot;چیزی&quot; که شده و امیدوارم این گشتن تا همیشه طول نکشد. لطفا گوشی را بردار..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چهار: وقتی هم شماره اش را داری هم بهانه اش را، که بهانه ای نمی خواهد البته. وقتی می دانی تلفنت را بی جواب نمی گذارد و اگر بخواهی حرف بزنی، گوش می کند. وقتی همه این ها هست اما خودش نیست که گوشی را بردارد. وقتی یادت می آید که چشم توی چشم بوده اید. وقتی دو سه هفته ای ست که خبری نداری و فقط از در و دیوار می شنوی که حالش خوب است، حالش خوب است. روحیه اش خوب است. حالش خوب است..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 22:20:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز، فصل مناسبی است</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک. همه ده روز گذشته را داشتم در آن حس گسِ باز شدن مدرسه ها دست و پا می زدم. با اینکه پنج شش سالی از آخرین اول مهری که مجبور بودم برم مدرسه می گذرد، اما هنوز انگار جای آن اضطراب مرگ آور روزهای آخر تابستان در خاطرم مانده و پاک نشده. می دانم که دوازده سال از مدرسه رفتن متنفر بودم. لااقل شش هفت سالش را مطمئنم. بیشترش را می توانید در &lt;a href=&quot;http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/28/mehr/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;بیزاریه اول مهر - خواب بزرگ&quot;&gt;بیزاریه اول مهر&lt;/a&gt; خواب بزرگ بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو. پاییز فصل هیجان انگیزی نیست، اما قصه دار است! یعنی تا آنجایی که دلتان بخواهد می تواند قصه تولید کند. قصه  را می توانید در یک کافه نشینی شلوغِ گرفته ی عصر دوازدهم مهر در چهارراه ولیعصر جستجو کنید و به این بیندیشید که آیا بعد از ظهر دوازدهم تیر هم همین حال و هوا را داشت؟ &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;(توضیح: دوازدهم مهر یا تیر، روز خاصی نیست)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;سه. خیلی حرف ها هست که با شروع شدن پاییز، آدم حس می کند دلش می خواهد آنها را به یک نفر بگوید. برعکس تابستان که حتی گپ زدن های دوستانه و مزخرف گفتن های دور همی را هم غیرقابل تحمل می کند&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چهار. فکر می کنم پاییز به درد حال و روز این روزهای مردم شهر هم می خورد. یاد آن درخت نارنج توی حیاطمان می افتم که تازه این روزها بود که سبز بودنش را به رخ می کشید. وقتی باقی درخت ها یکی یکی زرد می شدند و رنگ می باختند.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 02:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی تاریخ مرا جابجا کرد؟</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://usera.ImageCave.com/firstline/Politic/2_8706161418_L600.jpg&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این نوشته ها را بخوانید. این ها متن دو تا از تابلوهای نمایشگاهیست که به یاد هفده شهریور 57 در ایستگاه متروی میدان شهدا برگزار شده. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همسر یکی از شهدای این واقعه می گوید:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot;زمانی که همسرم تیر خورد، از کلانتری منطقه تهران نو به منزل ما آمدند، ولی جنازه را به ما نمی دادند. از ما هفت هزار تومان پول می خواستند. اجازه گرفتن ختم را هم ندادند. حتی نگذاشتند لباس مشکی بر تن کنیم و حق گریه کردن هم نداشتیم. حتی روز سوم را هم که خواستیم برگزار کنیم، از کلانتری پنج یا شش مامور گذاشتند تا ما حرفی در مورد شاهنشاه نزنیم و فحش ندهیم. این مساله باعث می شد که گرفتار شویم. آنها تهدید کرده بودند که بچه ها را هم توقیف می کنند. به هیچ کس در این باره حرفی نزدیم. حتی گریه یا اعتراض هم نکردیم. آنها می خواستند جنازه را هم از ما بگیرند.&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محمد علی تارخ که از اهالی منطقه هفده شهریور است می گوید:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot;تعداد شهدا بیشتر از 58 نفری بود که اعلام کردند و زخمی ها هم بیشتر از 250 نفری بود که گزارش کردند. با آن کشتاری که من از صبح دیدم، تعداد کشته ها از صد نفر هم بالاتر بود. خیلی ها معتقد بودند که آمار درستی از کشتار ندادند.&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علی محمد بشارتی نیز در خاطرات خود در این باره می نویسد:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot;آمار رسمی تعداد شهدا، خیلی کمتر از تعداد واقعی آنها بود. رژیم تعداد شهدا را 89 و تعداد مجروخین را 205 تن اعلام کرد. البته قبل و بعد از انقلاب هیچ آمار دقیقی از شهدای 17 شهریور به دست نیامد. من خودم در بهشت زهرا روی یکی از جنازه ها عدد 1723 را دیدم. معلوم بود که آنه را از یک کانال رسمی مثل ساواک عبور داده و جواز دفن را صادر کرده بودند و آن شماره هم شماره مسلسل افرادی بود که از کانال گذشته بودند.&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبیه این نوشته ها را در این چند هفته اخیر جایی ندیده اید..؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 01:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و قرص های دیازپام کنار تخت ..</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
این نمایش یک پرده دارد و آن هم پرده آخر است. نقش خود را، تا ابد وفادار به متن، با لبخندی عاریتی ایفا می کنیم. به نوبت روی صحنه می رویم و دیالوگ خود را هر روز تکرار می کنیم: «وقتی همه چیز دروغ است راست بودن هم هر طور که حساب کنی دروغ است. وقتی دروغ راست است همه چیز دروغ است.»&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نوبت برای کسی که روی صحنه به ما دروغ می گوید هورا می کشیم و دست می زنیم. برای راست ترین قضاوت های دروغین، خنده های دروغین و عشق های دروغین صله های رحیمانه می بخشیم. روی صحنه بچه های دروغین به دنیا می آوریم و به راستی تحویل جامعه می دهیم شان تا در نوبت بایستند که روی صحنه بیایند و نقش خود را ایفا کنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;بخشی از کتاب (دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند- پوریا عالمی- نشر روزنه)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 22:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هی پسر، من عاشق قصه ات شدم!</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://usera.ImageCave.com/firstline/Cinema/twilight_movie_image_group_shot.jpg&quot; style=&quot;width: 550px; height: 396px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هی پسر، &lt;a title=&quot;قصه ات&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1099212/&quot;&gt;قصه ات&lt;/a&gt; فوق العاده است. تو یکی از اتفاق های خوب این روزهای منی. این روزها که حال دل همه خراب است، یکی از دلخوشی های اول صبحم، وقتی آفتاب دارد طلوع می کند، دیدن یک تکه از داستان توست. همان اولین روزی که با هم می روید مدرسه. شاید احمقانه و خنده دار باشد اما همزاد پنداری عجیبی با تو می کنم. مخصوصا با آن دفتر یادداشت های چندصد ساله ات. بقیه اش را نمی توانم توضیح بدهم!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا صبح چه خواهد شد</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
کابوس شب 22 خرداد می تواند این باشد:&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیر از خواب بیدار شده ای. هوا نیمه تاریک است. چشمت به روزنامه ای می افتد که خبر از اتفاقی سبز در امروز می دهد. اما انگار دیر شده. شناسنامه ات را پیدا نمی کنی. همه خانه را می گردی. این وسط چند بار به در و دیوار می خوری، دستت را هم می بری. لباست مرتب نیست. از در خانه می زنی بیرون. هیچ کس را توی خیابان نمی بینی. حتی هیچ ماشینی هم پارک نشده. پنجره همسایه ها باز مانده و باد آنها را به هم می زند. خودت را می رسانی به خیابان. به اولین جایی که فکر می کنی ممکن است حوزه  انتخابات باشد. در بسته است. به ساعتت نگاه می کنی. ده دقیقه از پایان زمان رای گیری گذشته. در می زنی. التماس می کنی که در را باز کنند. کسی نیست. صدایی نمی آید. می دوی به سمت آن جای دیگری که ممکن است هنوز باز باشد. هیچ ماشینی نیست که تو را برساند. همه تلوزیون های توی ویترین همه تلوزیون فروشی ها روشن است. در قاب همه شان تصویر احمدی نژاد نقش بسته که دارد با پوزخند به تو نگاه می کند. گاهی هم برایت دست تکان می دهد. روزنامه فروشی ها بسته اما روی پیشخوانشان پر از روزنامه هاییست که خبر از پیروزی احمدی نژاد می دهد. به نفس نفس افتاده ای. از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید. می دوی به سمت صدا. در خیابان اول خبری نیست. به بیراهه میزنی. به یک کوچه تنگ. باران نمی آید اما همه جا خیس است. دوباره شروع می کنی به دویدن. در هیچ خانه ای به این کوچه باز نمی شود. وسط کوچه پایت گیر می کند به یک آجر شکسته. می افتی روی زمین. شناسنامه از دستت می افتد توی جوی آب. آب می بردش. برمی خیزی. زانویت خراش گرفته، می سوزد. لنگ لنگان مسیر جوی را دنبال می کنی. سرعت آب زیاد است. شناسنامه را دیگر نمی بینی. مسیر جوی می رود زیر خیابان بعدی. بالا و پایین می کنی تا ببینی از کجا سر در می آورد. آن طرف پل آهنی بزرگی هست که زیرش پر است از زباله و لجن. از شکاف آهن های پل شناسنامه ات را تشخیص می دهی جلدش باز شده. دست دراز می کنی تا برش داری. دستت نمی رسد. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست.  بیشتر سعی می کنی. دستت توی لجن فرو می رود اما به شناسنامه نمی رسد. آب دارد جوهر اسم و فامیلت را می شوید. رده های سورمه ای جوهر میان سیاهی آب محو می شوند. کاغذ شناسنامه دارد خمیر می شود. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست. هنوز از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کابوس شب 22 خرداد می تواند این باشد.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 19:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;زندگی در اهواز است. در شیراز، در همه خیابان های بابلسر که به دریا می رسند. حتی بخشی از زندگی در مشهد است. در آن خیابان های نزدیک هتل هما. ما اینجا در تهران فقط فیلم هایی را که دیده ایم بازی می کنیم. یک روز &quot;ممنتو&quot;، یک روز سینما پارادیسو. همه چیز به قسمت و اقبال آن روزمان بستگی دارد.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 00:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشتباهی در کار است</title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://usera.ImageCave.com/firstline/Cinema/reader.jpg&quot; alt=&quot;کیت وینسلت و برونو گنز در &quot;کتاب خوان&quot;&quot; /&gt;&lt;p&gt;واقعیت این است که بهترین اتفاق های زندگی، همیشه تاوان &quot;بهترین&quot; بودنشان را می دهند. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اهـواز </title>
<link>http://firstline.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;یادگاری که در این دفتر بیمار بماند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://usera.ImageCave.com/firstline/Weblog/ahwaz-web.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک : اهواز بودیم. قرار نبود اتفاق مهمی بیفتد. حکایت همیشگی میزبان و میهمان. گاهی میهمان عزیزتر ، گاهی میزبان. این که کی رفتیم ،کجا ماندیم و اصلا چرا رفتیم آن طرف مملکت، خیلی مهم نیست. مهم آدم ها هستند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو: از در فرودگاه که گذشتیم، سکه بچه ها برگشت. همسفر هایمان همان آدم های همیشگی بعدازظهرهای چلچراغ بودند. اما انگار آن قاب فلزی ورودی مهرآباد (همان که نمی گذارند با ساعت و حلقه و خیلی چیزهای دیگر از آن بگذری)، نقاب بچه ها را هم پیش خودش نگه می داشت. پشت ستاره حلبی شان، قلبی بود، نه از طلا ، که از همه قصه های دوست داشتنی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه: معتقدم فرایند پیچیده دوست شدن، حداقل سه مرحله دارد (البته تا پیش از این سفر معتقد بودم). اول همان &quot;آشنا شدن&quot; ساده است. دومی مجموعه اتفاقاتیست که از آن با عنوان &quot;گرم گرفتن&quot; یاد می شود و به مرحله آخر که همان &quot;صمیمی شدن&quot; است ختم می شود. اما بچه های اهواز ، مثال نقض بودند برای نظریه من. آن تکه دوم برایشان تعریف نشده بود انگار. با هر کدامشان که آشنا می شدی ، بلافاصله می شد روی صمیمیتشان حساب کرد. همیشه فکر می کردم &quot;خون گرمی&quot; و &quot;مهمان نوازی&quot; شعارهایی هستند که برچسب وار به مردمان سرزمین های مختلف می چسبانیم. اما اعتراف می کنم میان قصه های این سه-چهار روز سفر، همه شان را به چشم خودم دیدم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چهار: یک روز حوالی عصر .... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پنـج: فردای همان روز ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شش: ادامه ندارد. تمام شیرینی سفر به حرف هاییست که نا گفته می ماند. به عکس هایی که گرفته نمی شود. خاطره آن روز سر ناهار.. آن شب توی ماشین ... همه آن قصه هایی که گاهی ناگهان توی چشمت برق می زنند و ناپدید می شوند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=firstline&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>firstline</dc:creator>
<guid>http://firstline.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
