یک. همه ده روز گذشته را داشتم در آن حس گسِ باز شدن مدرسه ها دست و پا می زدم. با اینکه پنج شش سالی از آخرین اول مهری که مجبور بودم برم مدرسه می گذرد، اما هنوز انگار جای آن اضطراب مرگ آور روزهای آخر تابستان در خاطرم مانده و پاک نشده. می دانم که دوازده سال از مدرسه رفتن متنفر بودم. لااقل شش هفت سالش را مطمئنم. بیشترش را می توانید در بیزاریه اول مهر خواب بزرگ بخوانید.
دو. پاییز فصل هیجان انگیزی نیست، اما قصه دار است! یعنی تا آنجایی که دلتان بخواهد می تواند قصه تولید کند. قصه را می توانید در یک کافه نشینی شلوغِ گرفته ی عصر دوازدهم مهر در چهارراه ولیعصر جستجو کنید و به این بیندیشید که آیا بعد از ظهر دوازدهم تیر هم همین حال و هوا را داشت؟ (توضیح: دوازدهم مهر یا تیر، روز خاصی نیست)
سه. خیلی حرف ها هست که با شروع شدن پاییز، آدم حس می کند دلش می خواهد آنها را به یک نفر بگوید. برعکس تابستان که حتی گپ زدن های دوستانه و مزخرف گفتن های دور همی را هم غیرقابل تحمل می کند.
چهار. فکر می کنم پاییز به درد حال و روز این روزهای مردم شهر هم می خورد. یاد آن درخت نارنج توی حیاطمان می افتم که تازه این روزها بود که سبز بودنش را به رخ می کشید. وقتی باقی درخت ها یکی یکی زرد می شدند و رنگ می باختند.