دیر از خواب بیدار شده ای. هوا نیمه تاریک است. چشمت به روزنامه ای می افتد که خبر از اتفاقی سبز در امروز می دهد. اما انگار دیر شده. شناسنامه ات را پیدا نمی کنی. همه خانه را می گردی. این وسط چند بار به در و دیوار می خوری، دستت را هم می بری. لباست مرتب نیست. از در خانه می زنی بیرون. هیچ کس را توی خیابان نمی بینی. حتی هیچ ماشینی هم پارک نشده. پنجره همسایه ها باز مانده و باد آنها را به هم می زند. خودت را می رسانی به خیابان. به اولین جایی که فکر می کنی ممکن است حوزه انتخابات باشد. در بسته است. به ساعتت نگاه می کنی. ده دقیقه از پایان زمان رای گیری گذشته. در می زنی. التماس می کنی که در را باز کنند. کسی نیست. صدایی نمی آید. می دوی به سمت آن جای دیگری که ممکن است هنوز باز باشد. هیچ ماشینی نیست که تو را برساند. همه تلوزیون های توی ویترین همه تلوزیون فروشی ها روشن است. در قاب همه شان تصویر احمدی نژاد نقش بسته که دارد با پوزخند به تو نگاه می کند. گاهی هم برایت دست تکان می دهد. روزنامه فروشی ها بسته اما روی پیشخوانشان پر از روزنامه هاییست که خبر از پیروزی احمدی نژاد می دهد. به نفس نفس افتاده ای. از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید. می دوی به سمت صدا. در خیابان اول خبری نیست. به بیراهه میزنی. به یک کوچه تنگ. باران نمی آید اما همه جا خیس است. دوباره شروع می کنی به دویدن. در هیچ خانه ای به این کوچه باز نمی شود. وسط کوچه پایت گیر می کند به یک آجر شکسته. می افتی روی زمین. شناسنامه از دستت می افتد توی جوی آب. آب می بردش. برمی خیزی. زانویت خراش گرفته، می سوزد. لنگ لنگان مسیر جوی را دنبال می کنی. سرعت آب زیاد است. شناسنامه را دیگر نمی بینی. مسیر جوی می رود زیر خیابان بعدی. بالا و پایین می کنی تا ببینی از کجا سر در می آورد. آن طرف پل آهنی بزرگی هست که زیرش پر است از زباله و لجن. از شکاف آهن های پل شناسنامه ات را تشخیص می دهی جلدش باز شده. دست دراز می کنی تا برش داری. دستت نمی رسد. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست. بیشتر سعی می کنی. دستت توی لجن فرو می رود اما به شناسنامه نمی رسد. آب دارد جوهر اسم و فامیلت را می شوید. رده های سورمه ای جوهر میان سیاهی آب محو می شوند. کاغذ شناسنامه دارد خمیر می شود. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست. هنوز از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید...
کابوس شب 22 خرداد می تواند این باشد.
زندگی در اهواز است. در شیراز، در همه خیابان های بابلسر که به دریا می رسند. حتی بخشی از زندگی در مشهد است. در آن خیابان های نزدیک هتل هما. ما اینجا در تهران فقط فیلم هایی را که دیده ایم بازی می کنیم. یک روز "ممنتو"، یک روز سینما پارادیسو. همه چیز به قسمت و اقبال آن روزمان بستگی دارد.