یادگاری که در این دفتر بیمار بماند...

یک : اهواز بودیم. قرار نبود اتفاق مهمی بیفتد. حکایت همیشگی میزبان و میهمان. گاهی میهمان عزیزتر ، گاهی میزبان. این که کی رفتیم ،کجا ماندیم و اصلا چرا رفتیم آن طرف مملکت، خیلی مهم نیست. مهم آدم ها هستند.
دو: از در فرودگاه که گذشتیم، سکه بچه ها برگشت. همسفر هایمان همان آدم های همیشگی بعدازظهرهای چلچراغ بودند. اما انگار آن قاب فلزی ورودی مهرآباد (همان که نمی گذارند با ساعت و حلقه و خیلی چیزهای دیگر از آن بگذری)، نقاب بچه ها را هم پیش خودش نگه می داشت. پشت ستاره حلبی شان، قلبی بود، نه از طلا ، که از همه قصه های دوست داشتنی.
سه: معتقدم فرایند پیچیده دوست شدن، حداقل سه مرحله دارد (البته تا پیش از این سفر معتقد بودم). اول همان "آشنا شدن" ساده است. دومی مجموعه اتفاقاتیست که از آن با عنوان "گرم گرفتن" یاد می شود و به مرحله آخر که همان "صمیمی شدن" است ختم می شود. اما بچه های اهواز ، مثال نقض بودند برای نظریه من. آن تکه دوم برایشان تعریف نشده بود انگار. با هر کدامشان که آشنا می شدی ، بلافاصله می شد روی صمیمیتشان حساب کرد. همیشه فکر می کردم "خون گرمی" و "مهمان نوازی" شعارهایی هستند که برچسب وار به مردمان سرزمین های مختلف می چسبانیم. اما اعتراف می کنم میان قصه های این سه-چهار روز سفر، همه شان را به چشم خودم دیدم.
چهار: یک روز حوالی عصر ....
پنـج: فردای همان روز ...
شش: ادامه ندارد. تمام شیرینی سفر به حرف هاییست که نا گفته می ماند. به عکس هایی که گرفته نمی شود. خاطره آن روز سر ناهار.. آن شب توی ماشین ... همه آن قصه هایی که گاهی ناگهان توی چشمت برق می زنند و ناپدید می شوند.