
به این فکر میکنم که کاش برای یک هفته هم که شده قواعد بازی را رعایت میکردیم و برای نفهمیدن هم بهانه نمی آوردیم و برای هیچ کاری نکردن.
در آستانه بیست و سه سالگی منتظر آن اتفاق بد روز تولدم. اتفاقی که مثل برف شب کریسمس، تقریبا هر سال پیش آمده.البته بیشتر که فکر می کنم می بینم اتفاق پارسال آنچنان هم بد نبود. دیواری را شکست که مدت ها به دنبال روزنه ای، سرتاسر ان را جسته بودم. اما چرا آن روز؟ هر روز دیگری می شد اتفاق بیفتد. چرا روز تولد؟
در آستانه بیست و سه سالگی دیگر منتظر نیستم کسی تاریخ تولدم یادش باشد. انتظار ندارم برای کسی مهم باشد و توقع ندارم کسی فروشگاهی را به دنبال یک اتفاق دوست داشتنی برایم بگردد. در این هفت هشت ماه گذشته به هر کسی که نشانی آن روز کذایی را پرسیده، جواب سربالا داده ام. لااقل در این سه چهار سالی که مال خودم بوده فهمیده ام، "مهم بودن"، "دوست داشتنی بودن" و "ارزشمند بودن" داستان های پیچیده ای هستند و البته هیچ کدامشان به رفاقت ساده ربطی ندارد. فهمیده ام که تاثیر کلام و نگاه و رفتار برای فهماندن حرف دل کافی نیست و این ها همه شان فقط مال داستان کوتاه های کتاب های نشر چشمه هستند. کسی کاری برایت نمی کند مگر اینکه جزء دارو دسته نیویورکی ها باشی!
در آستانه بیست و سه سالگی همچنان به رویای روزنامه نگار شدن فکر می کنم و خسته ام ...