تبليغاتX
خــ‌‌‌‌‌ــــــــ‌‌ـط اول

به این فکر میکنم که کاش برای یک هفته هم که شده  قواعد بازی را رعایت میکردیم و برای نفهمیدن هم بهانه نمی آوردیم و برای هیچ کاری نکردن.

+ نوشته شده در بیستم دی 1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط محسن |

در آستانه بیست و سه سالگی دلم هزار راه می رود.احساس می کنم از همه چیز عقب مانده ام. از درس، از کار، از  شیطنت دوست داشتن(که مهمترینشان است) و حتی از آن یک موضوعی که این همه در کوچه پس کوچه هایش پیش رفته بودم. کمی می ترسم. می ترسم از این که جا بمانم. همیشه وحشتناک ترین کابوس های شبانه ام در مورد جا ماندن از یک چیزی بوده است. جاماندن از یک امتحان،از یک اتفاق. می ترسم از این که زمان در بی هدفی بگذرد و به بی هدفی بینجامد. اگرچه شاخه به شاخه پریدن را دوست دارم. اصلا لذت بیست ساله بودن، بیست و دو ساله بودن و شاید بیست و پنج ساله بودن در همین هاست. مگر می شود پشت یک میز نشست و فقط یک قصه را دنبال کرد. حالا هر چقدر هم که فوق العاده باشد. احمقانه است. اصلا من سرم درد می کند!

در آستانه بیست و سه سالگی منتظر آن اتفاق بد روز تولدم. اتفاقی که مثل برف شب کریسمس، تقریبا هر سال پیش آمده.البته بیشتر که فکر می کنم می بینم اتفاق پارسال آنچنان هم بد نبود. دیواری را شکست که مدت ها به دنبال روزنه ای، سرتاسر ان را جسته بودم. اما چرا آن روز؟ هر روز دیگری می شد اتفاق بیفتد. چرا روز تولد؟

در آستانه بیست و سه سالگی دیگر منتظر نیستم کسی تاریخ تولدم یادش باشد. انتظار ندارم برای کسی مهم باشد و توقع ندارم کسی فروشگاهی را به دنبال یک اتفاق دوست داشتنی برایم بگردد. در این هفت هشت ماه گذشته به هر کسی که نشانی آن روز کذایی را پرسیده، جواب سربالا داده ام. لااقل در این سه چهار سالی که مال خودم بوده فهمیده ام، "مهم بودن"، "دوست داشتنی بودن" و "ارزشمند بودن" داستان های پیچیده ای هستند و البته هیچ کدامشان به رفاقت ساده ربطی ندارد. فهمیده ام که تاثیر کلام و نگاه و رفتار برای فهماندن حرف دل کافی نیست و این ها همه شان فقط مال داستان کوتاه های کتاب های نشر چشمه هستند. کسی کاری برایت نمی کند مگر اینکه جزء دارو دسته نیویورکی ها باشی!

در آستانه بیست و سه سالگی همچنان به رویای روزنامه نگار شدن فکر می کنم و خسته ام ...


+ نوشته شده در نوزدهم دی 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط محسن