پاییز فصل مناسبی است جان میدهد برای عشقهای بی فرجام فقط کافیست پنجره ای باشد و خیالی آسوده تر از چرخ و فلکی در باران مهم نیست کجا فرض بگیر در اتاق انتظار همین دندانپزشک و زیر نگاه عبوس همین منشی جوان که صندلی ها و مجلات را کهنه می کند.
هوای بیرون مابین بیست تا سی درجه بالای صفر خیابان غرق در نور طلایی صبح و رهگذر زنی بلند بالا مثل سرو که تازه از یک تابلوی مینیاتور ریشه کن شده باشد.
چیز دیگری لازم نیست حالا میتوانی دیوانه وار دوست بداری زن را خیابان را و زندگی را حتی می توانی از صمیم قلب عاشق شوی در حد ده دقیقه تا ابدیت این دیگر به نگاهت بستگی دارد که رو به خیابان قاب کرده ای و این که زن تنها در پیچ کدام خیابان محو می شود.
به یک زندگی متعادل تر فکر میکنم. دیروز رفتیم تئاتر بعد هم رفتیم تماشای ترنا بازی در کافه تریای تئاتر شهر. اگر میخواهید بدانید ترنا بازی چیست اینجا و برای دیدن عکس هایش اینجا را ببینید. ما پیش کشیده شدیم ولی ترنا نخوردیم. حس فوق العاده ایست وقتی حاکم تو را پیش می کند. کاش بشود برای یکی تعریف کنم.
حالا منظور از گفتن اینها این بود که بگویم، امثال این کارهای به اصطلاح فرهنگی یکی از متعادل کننده ها هستند. متعادل کننده ها به آدم این فرصت را می دهند که خودش باشد. برای مدتی هر چند کوتاه دل بکند. من دلمشغولی و کار زیاد همیشگی را دوست دارم. استرس هر روزه ی بهتر بودن و نو بودن را. شاید کمی احمقانه به نظر برسد اما من به خاطر همین ها آمدم سراغ روزنامه نگاری. اما روزنامه نگار خواهی نخواهی به خاطر همین مشغله های بدون وقفه همواره ماهیتی وابسته دارد. یعنی نمی تواند تنها بماند. روزنامه نگار تنها، روزنامه نگار مرده است (یک چیزی شبیه سرخ پوست خوب...!). زندگی شخصی بیشتر روزنامه نگار ها و خبرنگارهای دور و برم را می بینم که در عین شخصی بودن همیشه حداقل یک نفر دیگر را در خودش جای داده. یعنی شاید خودشان هم نفهمند اما حتی تنها بودنشان هم با یک دوست معمولا همکار می گذرد. خلاصه، همین. فکر می کنم گاهی لازم است این اضطراب تنها ماندن برای چند ساعتی از خاطر برود. آن متعادل کننده ها به درد همین وقت ها می خورند.
+
نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط محسن
|