چند روز پیش یا شاید همین امروز خوابی دیدم. اینقدر واقعی و دوست داشتنی بود که تا همین چند ساعت پیش احساس می کردم واقعا اتفاق افتاده. فکر می کردم دارم خاطراتی مبهم را در زمانی نه چندان دور مرور می کنم. اما چند ساعت پیش، بین خواب و بیداری بعد از ظهر یادم افتاد که چند روز پیش اصلا تهران نبودم. چه یادآوری تلخی. چه خواب تلخی شد وقتی فهمیدم که هیچ نگاهی رد و بدل نشده. هیچ حرفی و هیچ احساسی. خواب دیدم رفته ایم بیرون. کافه نشینی. سیگار، قهوه. با چند نفر دوست داشتنی. و بی شک میان هر جمعی یکی دوست داشتنی تر است. همان چیزهایی که می خواستم گفته شد و همان هایی که می خواستم شنیده. گرچه از وقتی فهمیدم همه اش فقط چند دقیقه خواب بوده، دیگر چیزی ازشان یادم نمانده.
حال خوشی ندارم و این اتفاق جدیدی نیست. نه از آنهایی که یکی زنگ بزند، حرف بزنیم و خوب بشود. حالم از خوابی که خواب بود گرفته. از اتفاقی که نیفتاده.
"خیلی دور، خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن. اما اگه با کهکشانای دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم."
(خیلی دور،خیلی نزدیک- رضا میرکریمی)
2- خبرنگار ها معتقدند که بعد از کارگران معدن، دشوار ترین شغل دنیا را دارند. به این فکر می کنم که یک کارگر معدن هیچ وقت نگران برنامه فردایش نیست، کسی در معدنش را نمی بندد و لازم نیست برای گذران زندگی توی چند تا معدن کار کند!
3- خبرنگارها حتی اگر آدم های مشهور و بزرگی نباشند، خاطرات بزرگی دارند. خاطره نشستن جلوی آدم هایی که خیلی ها آشکار و پنهان آرزوی هم نشینی شان را دارند. شناختن آدم هایی که همه انها را طوری دیگر می شناسند و رازهایی که نمی شود افشایشان کرد و آنهایی که اگر بازگو شوند کسی باورشان نمی کند و آنهایی که سر به باد می دهند.
4- درست نمی دانم که امروز را باید روز خبرنگار دانست یا نه. در اینکه آیا روز ملی شغلی که اعتبارش به داشتن خط مشی مستقل است را یک انتخاب دولتی معلوم کند تردید زیادی هست. اما از حق نگذرم شنیدن تقدیر و تشکر به خاطر نفس خبرنگار بودن یکی از شیرین ترین اتفاقات دنیاست!
5- کشته شدن دو خبرنگار در درگيري هاي اوستيا