- آدمها هر از چند گاهی خرشان جفتکی می اندازد و حرفشان خریدار پیدا می کند. بقیه هم به اجبار یا به بزرگواری و یا به بی تفاوتی ازشان تبعیت می کنند. اما نمی دانم این آدمها (که گاهی خودم هم جزوشان می شوم) کی قرار است تفسیر ساده عبارات "در، همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد" و "یک روزی ممکن است ورق برگردد" و "بالاخره گذر پوست به دباغ خانه خواهد افتاد" و "باشه، به هم می رسیم" را درک کنند. فکر کنم علم تاریخ در طول تاریخ، به شدت از فهماندن این مفاهیم عاجز بوده و هست. یا شاید آدمها تاریخ نمی خوانند.
- یکی از اوصول جدایی ناپذیر روزنامه نگاری ایرانی (و خیلی کارهای ایرانی دیگر) این است که باید قابلیت "گوشه رینگ گیر افتادن" و "پذیرش بی قید و شرط شکست" و "شنیدن نصیحت" و گاهی " حرف مفت" را در خودت تقویت کنی. البته چند قابلیت مهم دیگر هم هست که گفتنش جایز نیست.
- به شدت ضروریست که تکلیف خودت را با تفسیر عبارت مهجور "اخلاق مداری" معلوم کنی. مهم است بدانی که در صورت انتخاب یک تفیسر اخلاق مدارانه (!)، باید تبعاتش را هم به جان بخری.
- راستی امروز تولد چلچراغ عزیز بود بود.
(چلچراغ ۲۹۶- وبلاگ)
آدم وقتی ناخوش می شود، نفس کشیدن یادش می آید. وقتی یک جا افتاده ای* و حتی کوچکترین تکانی حالت را خراب می کند، تازه می فهمی چقدر نفس می کشی! ناخوش احوالی از این بابت نمی شود گفت خوب است اما بد نیست گاهی تا دم درش برویم. شاید احمقانه باشد اما چند روز پیش داشتم فکر می کردم کاش یک کمی مریض بشوم که یک کمی برگردم به خودم. این خماری سردرد وقتی نیم ساعت از استامینوفن خوردنت می گذرد بدجوری فکر و خیال توی کله ول می دهد. فکرهایی که هیچ وقت توی خوش احوالی به مغز آدم خطور نمی کنند. البته نمی دانم اصولاً چرا فقط آرزوهای این جوری من برآورده می شود.
دلم درد می کرد بدجور. از آنهایی که آدم "گلاب به رویتان" می شود. و حالا چند دقیقه ای بهم مرخصی داده.
*خدای ناکرده، بلا به دور، هفت قرآن به میان.. و از این حرفها.. . توی این مدت بیماری از این جملات زیاد شنیدم. از دکتر، از دوست، همکار... . نمی دانم اینها قرار است ما را به کجا برساند و تا حالا به کجا رسانده. اینکه باید برای بازگو کردن هر اتفاق تلخی، هزار بار چشم و گوش شیطان را کور و کر کنیم یا حتماً بزنیم به در و تخته و یا اگر خواستیم از مردن حرف بزنیم، حتماً اعلام کنیم که " بعد ار صد و بیست سال " (که البته در فلسفه اینکه چرا صد و بیست سال هم کلی بحث هست). فکر کنم اینها فقط جلوی واضح حرف زدنمان را می گیرند. جلوی روراست بودن را.
اگر یک کمی زبان خارجه بدانید تائید خواهید کرد که هیچ جای دنیا اینطوری حرفهایشان را نمی پیچانند. هیچ جوری هم نمی شود اینها را ترجمه کرد. منظورم آن تعارفاتی نیست که در فرهنگ کلامی ایرانی جاری است. چه آن نشانی از احترام و نوع دوستی در تاریخ مردم این سرزمین به شمار می رود. منظورم این حرفهای اضافه ایست که نمی دانم از کجا وارد گفت و گوهای عامیانه ما شده.
بزنم به تخته عجب پاورقی ای شد !