تبليغاتX
خــ‌‌‌‌‌ــــــــ‌‌ـط اول
 

یعنی همیشه به یک نفر بگوئید که چه شده اید و خودتان هم پایه گوش کردن حرف های حداقل یک نفر دیگر باشید. (با این روش سرانه انباشت غصه روی دل جامعه کم می شود). این "یک نفر" در بهترین حالت یکی از همکاران شماست که شرایط کاریتان را درک می کند. چون اصولاً از هیچ کس دیگری نمی توانید انتظار داشته باشید که روزنامه نگاری را حرفه مهم و متفاوتی بداند. آدم ها وقتی به درددل کسی گوش می کنند، ناخودآگاه پذیرش مشکلات خودشان برایشان آسانتر می شود و آدم درددل کننده هم به جای صرف انرژی برای حل و فصل آنچه در خود دارد، می تواند به پیدا کردن تحلیل های جدید فکر کند و در بعضی موارد بفهمد که مشکلش آنچنان خاص و دهشتناک نیست و یا حداقل بخشی از انرژی منفیش را با به اشتراک گذاشتن تخلیه کند.

.

 

+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط محسن |

باران کوثری در "دایره زنگی"

دایره زنگی از آن داستانهایی نیست در 5 دقیقه آخر غافلگیرت کند که احساس کنی همه مدت فیلم را سر کار بوده ای. برعکس در پایان ماجرا پریسا بخت آور و اصغر فرهادی به تو خواهند فهماند که هیچ دروغی نگفته اند و هیچ زاویه دیدی را هم از چشم تو پنهان نکرده اند و برداشت احتمالاً غلط تو صرفاً به این خاطر است که خودت قسمتی از همین جامعه ای هستی که به تصویر کشیده اند.

 

یکی از خصوصیت های بازی کردن این تعداد هنرپیشه خوب در کنار هم این است که هیچ گوشه ای از فیلم لنگ نمی زند. برعکس چند تا از نقش آفرینی های کوتاه، آنقدر جذاب و دلنشین است که دلت می خواهد یک جای دیگر فیلم ادامه پیدا کند. مثل بازی حامد بهداد و حسین پاکدل.

 

اصلاً به پوستر زرد، تیزر سبک تلوزیونی و وب سایت دایره زنگی توجه نکنید. این از آن دسته فیلم هاییست که ارزش دیدن دارد. با توجه به سیاست های فرهنگی عجیب و غریب دولت نهم،فکر کنم این یکی از زیر دستشان در رفته.

 پی نوشت:

:: دايره زنگي صدر نشين فروش روزانه اكران نوروزي (فارس)

+ نوشته شده در پانزدهم فروردین 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط محسن |

 

خیلی راحت از خلال یک بحث چند نفره یا مرور خاطرات و ایده آل ها (یک نفره!) می شود فهمید که مملکتمان خیلی جای امیدواری ندارد. بر فرض که گروهی بیاید سر کار و گوشه ای از این وضعیت اسف بار را درست کند. حتی در چنین شرایطی هم اینقدر ساختار مدیریتی مان شکننده و ضعیف واینقدر بنیان اخلاقی جامعه مان از هم پاشیده است که معدود اتفاقات خوب را هم در خود حل می کند و اثری از آن باقی نمی گذارد. اینها را من به عنوان آدمی می گویم که اصولاً به در و دیوار و چرخ و فلک امیدوار است و همه مشکلات و تنبلی هایش را با همین امیدواری حل می کند.

 

زندگی کج دار و مریز روشی ست که خیلی هایمان پیش گرفته ایم. حداقل آنهایی که سرخوش بودن و لذت بردن از زندگی برایشان مهم است و یا اصلاً ظرفیت، وقت و امکان فکر کردن به جذابیت های زندگی را دارند.

 

تا امکانش پیش بیاید برای خودمان یک حریم شخصی خصوصی می سازیم و پشت دیوارهایش خودمان را قایم می کنیم. جذابیت هایی که یک جامعه پویا باید برایمان بسازد را خودمان تولید می کنیم. جذابیت هایی که به سبب دست ساز بودنشان حالا دیگر ماندگاری و اصالتی ندارند. اما بهشان اعتماد می کنیم. راهی جز این نداریم. همه اش منتظر یک اتفاق خوبیم. اتفاقی که تا مدتی دلمان را خوش نگه دارد. لااقل تا وقتی اتفاق بعدی بیفتد.

 

این اتفاق ها هزینه دارد. قیمت بعضی هایش پول است. پولی که برای لذت بردن از زندگی کنار گذاشته شده باشد.  قیمت بعضی هایش این است که شانس آورده باشی و خانواده ات معنی لذت بردن و جذاب رندگی کردن را بفهمد. و هزینه بعضی هایش را هم فقط با خوش شانسی محض می شود پرداخت.

 

این اتفاقی ست که دارد برایمان می افتد. برای بازمانده دلخوشی های کوتاه مدتی که برایشان دست وپا می زنیم. جلسه های شعرخوانی و قصه گویی، دور هم جمع شدن های روزنامه نگاری، قرار ملاقات های هیجان انگیز و فلسفی و آغوش های 35 ثانیه ای..

 

+ نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط محسن |