در خانه را بستم و قدم گذاشتم روی برف یکدست و پا نخورده اول صبح. بچه مدرسه ای ها هم هنوز نیامده بودند توی کوچه. همه حواسم مشغول جای کفشهایم توی برف بود. شده بود از آن رد پاهای هنری که از عکسشان کارت پستال درست می کنند. وسط های کوچه بعدی، جلوی صف همیشگی نانوایی، یک دفعه پیرزنی جلویم سبز شد..