سه چهار روز آخر هفتهاي كه گذشت را در سينما فلسطين گذرانديم. اولين جشنواره بينالمللي فيلم مستند تهران. اتفاق بزرگي بود. حضور تعداد زيادي از مستند سازان داخلي و خارجي كه خارجيها براي اولين بار هيچ محافظي دور و برشان نبود و ميشد به راحتي به حرف كشيدشان و مستندهاي موفق اين چند سال و پيدا كردن دوستاني كه ميشناختمشان (!) و از همه مهمتر حضور در يك رويداد فرهنگي جذاب همه آن چيزهاييست كه سعي ميكنم در ادامه در موردشان بنويسم.
۱- تحت تاثير فشار افكار عمومي (!) فكر ميكنم عباس كيارستمي اينقدر خاص و حرفهايست و اينقدر كارش لايههاي روشن فكرانه دارد كه من هيچي در موردشان نميفهمم. با همه بياطلاعيم معتقدم يك مجموعه مستند در كنار صادق بودن و جامع بودن كه شاخصههاي اصلي آن هستند بايد حاوي يك اتفاق باشد. اتفاقي كه جايش در فيلم كيارستمي خالي بود. راه رفتن توي خيابانها، گوش كردن به صحبت آنهايي كه براي ساختن فيلم دعوتت كردهاند و دل سپردن به آدمهاي با ربط و بيربطي كه از كنارت ميگذرند چيزي نبود كه انتظار ديدنش را داشتم. فكر ميكردم حاصل تيزبيني و خلاقيت كيارستمي، داستاني تاثيرگذارتر و فراتر از اين كه بود بسازد. اين بدان معني نيست كه A,B,C Africa فيلم خوبي نبود. جذاب ترين قسمتش براي من حرفهاي اسكورسيزي در مورد فيلم بود كه قبل از شروع مستند پخش شد.
۲- از بين فيلمهايي كه من در اين جشنواره ديدم، عراق تكهتكه (Iraq in fragments) بهترين و خوشساخت ترينشان بود. پيش از اين از جيمز لانگلي، مستند "غزه" هم در شبكه 4 پخش شده بود. تجربه و استعدادي خاص در موضوعات خاورميانهاي دارد.براي فيلم برداري عراق تكهتكه دو سال زمان گذاشته. عراق را سه قسمت كرده بود. سني، شيعه و كرد و براي هركدامش يك داستان ساخته بود (همان اتفاقي كه گفتم). فضاسازيش فوقالعاده بود. اما يك اشكال محتوايي بزرگ داشت و آن معرفي شهرك صدر و طرفداران مقتدي صدر به عنوان نماينده جمعيت شيعه عراق بود.گروهي كه حتي شيعيان عراقي هم با تندرويهايشان موافق نيستند.
۳- جاي ترجمه همزمان در جلسات گفتگوي يعد از فيلمها خيلي خالي بود.حضور ده پانزده ميهمان خارجي در هر اكران هم اين موضوع را تشديد ميكرد. پسر جواني كه براي ترجمه حرفهاي جيمز آمده بود غير از غير از چهار پنج كلمه اول همه حرفها را فراموش ميكرد. حداقل نت هم برنميداشت. تكههاي ترجمهاش را هم هر جوري كه راحتتر بود تغيير ميداد و تحريف ميكرد! توي جلسه A,B,C Africa كيا رستمي چند بار به اين مساله معترض شد و حرفهاي خودش را اصلاح كرد!
۴- سرزمين گمشده، دوست داشتني ترين فيلمي بود كه در اين جشنواره ديدم. مستندي بود در مورد حزب توده، قائلهي آذربايجان و داستان فرقه دموكرات. رفته بود سراغ سران اين گروه در ايران و روسيه و چند تاي ديگر از جمهوريهاي شوروي سابق. از خاطراتشان گفتند و از آنچه در آن سالها برشان گذشته و سالهاي زيادي كه ناباورانه در زندانهاي سيبري به كار اجباري واداشته شده بودند. آخرش وقتي حرف به ايران كشيد حال همهشان عوض شد. به اين واژهي "وطن" اينقدر حساس بودند و با شنيدنش آنچنان بغضي گلويشان را گرفت كه روي آدمهاي توي سالن هم تاثيرش را گذاشت. خيلي خودم را كنترل كردم كه اشكم سرازير نشود. ياد آن بازي زجرآور وطن افتادم كه تبش چند وقتي گريبان گير وبلاگ نويس ها شده بود. سرزمين گمشده كاري بود از وحيد موسائيان.
۵- نميدانم تسخير در تهران روي چه حسابي نماينده ايران در مسابقهي بينالملل جشنواره هم شده بود. ليلا نادري خيلي هوشمندانهتر از اين ميتوانست به ماجراي تسخير سفارت امريكا در تهران بپردازد. فيلم محدود ميشد به كتاب خاطرات معصومه ابتكار و چاپ نشدنش در امريكا و در نهايت پيدا شدن يك ناشر معمولي كانادايي كه كتاب را منتشر كرده بود. حتي اشاره كاملي به آنچه در كتاب در موردش حرف زده شده هم نشده بود. خلاقانه ترين كار فيلم راه رفتن با خانم ابتكار توي پارك و پخش تصاويري از جوابهاي سر بالاي مسوول وقت آژانس نشري در امريكا بود كه براي اين كتاب دنبال ناشر ميگشت. به هر حال مستند خوبي نبود.
۱- توي كتابهاي فيزيك دبيرستان يك چيزي داشتيم با عنوان آستانه درد. درست مفهومش را يادم نيست. خيلي هم البته مهم نيست. آستانه درد زندگي زمانيست كه آدم هاي دور و برت اينقدر با تو بد تا ميكنند كه ديگر از خودت بدت ميآيد. يك چيزي آنطرفتر از نااميد شدن. بهترين كار ممكن در اين شرايط اين است كه براي مدتي بيخيال همه چيز و همه كس باشي. معمولا هم نتيجه ميدهد. وقتي خودت را براي چند وقت بگذاري كنار، ارزشهايت هرچند كوچك، براي خودت هم كه شده به چشم ميآيد.كمترين اثرش ميتواند اين باشد كه از آن نااميدي احمقانه نجات پيدا ميكني.
۲- يك جاي خوبي نوشته بود: "بهش گفتم : ببین.. من اگر هفته ای یک روز پیاده روی بروم، دو روز ورزش، یکروز فرانسه بخوانم، و روزانه یک ساعت تمرین گیتار داشتهباشم، بعد از سهماه یک آدم حسابی خواهم شد!! فقط کافیست سه ماه برنامه برای زندگی داشتهباشم. یکعالمه اتفاق مثبت هست که سراغشان نرفته ام "
خيلي به دلم نشست. من هم اگر هفتهاي دو روز زبان بخوانم، يك روز در مورد ضميمههاي flash مطالعه كنم و هفتهاي دو سه ساعت طراحي كنم، به اندازه كافي وقت براي كارهاي احمقانهاي كه بايد انجام بدهم خواهم داشت. آن وقت آدم حسابي شدنم يك سال هم طول نخواهد كشيد.
۳- ديروز با يكي از همكارها صحبت ميكردم. كارهايش را خيلي دوست دارم. فكر ميكنم يك سر و گردن از خيليها كه از او معروفترند بالاتر است. ميگفت: توي ايران آدم هيچ وقت آن چيزي كه ميخواهد نميشود. من گفتم:با اين وضع من هنوز مطمئن نيستم ميخواهم چه بشوم.
۴- تنها صبح قابل تحمل يك صبح ابريست.حالا كه پاييز شده، ابري شدن صبحها دارد كمكم پا ميگيرد. فقط ديگر بايد راه رفتن با يك تيشرت آستين كوتاه را فراموش كنم. راستي يك چتر كوچك كه توي كولهام جا بشود ندارم. پول هم.
...