نميدانم آخرش به كجا ميرسد، كجايش به آخر.
اين قصه براي آدمك هاي من خيلي كوچك است...
عكاس ها و خبرنگارها همه جا هستند .توي همهي كادرها. و مردمي كه خودشان را از در و ديوار به زمين چمن رسانده اند. امير تاجيك روي سكوي اهداي جوايز ترانه ميخواند (كه بعيد ميدانم كسي ديده باشد!). معلوم نيست جام را چه كسي به دست چه كسي ميدهد. فقط اينقدر ميشود فهميد كه دقيقا مثل پارسال، تهش كنده شد! بازيكنان سايپا نميدانند چطور بايد از لاي اين همه جمعيت جام نصفه را دست به دست بگردانند و دور زمين بچرخند و يا اصلا چطور خودشان را از دست مردمي كه از سر و كولشان بالا ميروند نجات بدهند. اين وسط به تقليد از بازي هاي اروپايي، كلي كاغذ رنگي توي هوا پخش ميشود. چند نفر هم توي صورت هم برف شادي ميزنند! ...
اين صحنه هاي مضحك، بخش هايي از مراسمي ست كه به عنوان اختتاميهي بازي هاي ليگ برتر از تلوزيون پخش ميشود. دريغ از ذرهاي برنامهريزي. ميشد همه كاستي هاي ليگ را پشت يك پايان باشكوه مخفي كرد. اما انگار هيچ كدام از مديران ما به اين چيزها فكر نميكنند. يا شايد اصلا فكرشان به اين چيزها نميرسد و يا شايد اصلا فكر نميكنند!
برگزاري يك مراسم باشكوه در نگاه اول يكي از كارامدترين جلوه هاي تبليغاتي يك رويداد سياسي، فرهنگي و يا ورزشي به حساب ميآيد. اما چيزي كه بيش از آن مورد توجه مديران اجرايي جشنواره ها و تورنمنت هاي ورزشي در سطح بينالمللي قرار دارد، قابليت اعتبار بخشي و هويت سازي يك مراسم باشكوه براي رخداد مورد نظر است. قابليتي كه البته از چشم مديران و سياست گزاران ايراني پوشيده مانده.
همين چند وقت پيش را يادمان هست كه قطر در افتتاحيه و اختتاميهي بازي هاي آسيايي دوحه، به مدد چند طراح، برنامه ريز و كارگردان اروپايي كلي از داستان ها و افسانه هاي فارسي را در مقابل چشم دوربين ها به اسم خود ثبت كرد و همين جشن بينظير اخبار بازي هاي نه چندان مهم آسيايي را به تيتر بزرگترين خبرگزاري هاي جهان كشاند.
در كشور ما شايد يكي از موانع موجود اين باشد كه مثل بسياري از خلاءهاي تبليغاتي ديگر نيازي به سرمايه گذاري در اين زمينه احساس نميشود. در بهترين حالت، برنامه ريزي جشن به يكي از همان برگزار كنندگان رخداد محول ميشود و عملا جايي براي سياست گذاري و ايده پردازي باقي نميماند.
افتتاحيهي جام جهاني كشتي تهران با رقص محلي مردان مسني سياه و قرمز پوش آغاز شد كه دور سالن ميدويدند و چوب هايشان را به هم ميزدند. اين شايد از ديد يك پيشكسوت كشتي، هنرمندانه، غرورآفرين و بيانگر ارزش هاي ملي باشد اما در نگاه يك تماشاگر خارجي ميتواند نماد بدويت جلوه كند.
معدود رويداد هاي بزرگ ايراني همانند جشنوارهي فيلم فجر كه (شايد به واسطهي كارگردان بودن برگزار كنندگانش) برنامه ريزي براي مراسم اختتاميهشان چند دوره ايست به يك كارگردان سپرده ميشود و اصلا امكاني براي ايده پردازي در آن گذاشته شده است، بدون شك ابهت و شكوهي بيش از پيش يافته اند.
عكس ها از خبر گزاري ايسنا
من كه نبودم اما همين قدر ميدانم كه همه سوار ماشين شدند و رفتند توي خيابان. و اينكه لابهلاي تاريكي هاي جنگ، يك روز همه مردم با هم خوشحال بودند. و از شوكولات هايي كه روي سر هم ميريختند و توي ماشين افتاده بود، آن يكي كه خواهرم برداشت و خورد خوشمزه نبود!
نميدانم چرا اين داستان خرمشهر بغض را توي گلويم جمع ميكند. آن زمزمه معروف آن روزها كه:
ممد نبودي ببيني، شهر آزاد گشته
خون يارانت، پر ثمر گشته...
و يا صداي خفه آن گوينده راديو كه اعلام كرد:
"شنوندگان عزيز توجه فرماييد، خرمشهر، شهر خون آزاد شد"