طرح جلوه حجاب، آخرين تدبير دولتمردان فعلي است براي حل مساله اي که پنهان کردنش ديگر ممکن نيست. دو هفته پيش چماق در بدحجابان بود و اينک هويج آمده است. حال آن که حجاب زنان جزء کوچکي از مساله بزرگ تري است به اسم جابه جائي فرهنگي با تغيير هويت فرهنگي. به زبان روشن اکثريتي از مردم ايران با حجاب مساله اي ندارند، اما اقليتي دارند و بايد قانع شوند به قبول آن. از قضا اکثريت نزديک به تمامي اين اقليت، زاده جمهوري اسلامي اند. حال بحث بر سر اين است که با اين اقليت چه بايد کرد. دولت قبلي مي گفت با فرهنگ سازي و دولت فعلي معتقدست بايدشان به زور به راه راست هدايت کرد.
...
هر چه رييس اصناف اصرار کند که طرح داوطلبانه است، هم ما و هم صاحبان آن پانصد فروشگاه مي دانيم که "داوطلبانه" امر ديگري است. اما اصرار بر استفاده از صفت "داوطلبانه" برای کاری پشت آن هم هویج دارد و هم چماق، بدان معناست که طراحان طرح هم جرات و اعتماد به نفس لازم براي جا انداختن آن ندارند. مانند همان مبارزه با بدحجابي است که سخنگوي دولت با گفتن اين که مبارزه ربطي به دولت ندارد، نشان داد که خود مي دانند حرکتي ضد مردم صورت مي گيرد که با موازين مردمداري نمي خواند. اين جا هم معلوم است.
...
من مرده شما زنده، باشيد و ببنيد پايان اين طرح را. ببينيد که آیا جز تبديل شدن به سوژه کاريکاتوريست ها چيزي از آن مي ماند. ببنيد که چطور خواهند کشيد که فروشنده ای صدا می کند "بيکني برانددار"، و آن يکي مي گويد "چادر قاچاق". چرا که اولي خر حاکم را نعل کرده و دومي سهم تشخيص شئون اجتماعي را نپرداخته است. بنشینید و ببنيد که در کارتوني يکي به يکي مي گويد براندي روس دارم اما براند اتحاديه ندارم چون کامپيوتر تشخيص "شئون اجتماعي" از کار افتاده است.

خبر كشته شدن روزي دو سه نفر توي درگيري هاي كرانه باختري رود اردن، نوار غزه و از اين اسم هايي كه هر روز ميشنويم و اينكه يكيشان زن يا كودك بوده، خيلي وقت است كه برايمان به اندازه اخبار هواشناسي عادي شده.آدم هايي كه پنجاه سال است دارند به تانك ها سنگ ميزنند. براي مردم دنيا و فكر ميكنم براي خيلي از فلسطيني ها هم همينطور باشد. مرور زمان انگار قدرتمند تر از آن است كه فكرش را ميكنيم.
جنگ داخلي براي ملتي كه زير فشار تجاوز خارجيست عبارتي بيمعني مينمايد اما درگيري هاي گاه و بيگاه فتح و حماس و ديگر گروه هاي فلسطيني با هم باعث ميشود احساس كنيم اين آدم ها اصلا يادشان رفته براي چه هدفي دور هم جمع شده اند و شايد شرايط سخت هدف آدم ها را اينطور تحت تاثير قرار ميدهد. هر چه كه باشد بدون شك اين زد و خوردها تعبيري تاسف بار، تامل برانگيز و البته دردناك دارد.
براي نسل بعدي يك اتفاق، فراموش كردن خواست نسل گذشته كار چندان سختي نيست. فقط كافيست به اين فكر كني كه چه ضرورتي دارد خودت را به دامان آتشي بياندازي كه تو در برافروختنش دستي نداشتهاي. يا اينكه دلت نخواهد جوانيت را فداي مقاومتي ناخواسته كني. نمونه هاي ساده اش را ميشود بين خودمان به وضوح ديد. نمونه فلسطينيش مردمي هستند كه گوشه و كنار سرزمينشان با اسرائيلي ها به همزيستي نشستهاند و ترجيح دادهاند كه بچه هايشان را در جامه فارغالتحصيلي ببينند تا در كفن شهادت. نمونه فلسطينيش بچه هايي هستند كه زير چتر بنياد صلح پرز با همسالان اسرائيليشان درس ميخوانند وتيم فوتبال مشترك دارند. بنيادي كه شيمون پرز، نخست وزير اسبق آن را تاسيس كرد.
تصوير جنايت ها و كشتار هاي اسرائيل توي اين نيم قرن، به خوبي بدل شده به حقيقتي انكار نشدني. حقيقتي كه حتي ميشود بواسطه حقوق بشري كه سر و تهش معلوم نيست از آن دفاع كرد.سياست، اولين باري نيست كه با تاريخ بشري اينطور معامله ميكند و شكي نيست كه آخرينش نيز نخواهد بود.
۱- آلبوم هيـس، كار جديد رضا يزداني مجموعه جذابيه كه ارزش شنيدن رو داره. مخصوصا روي دوم نوارش!
۲- تو ترانه هاي يغـما گلرويي گاهي حجم شعارها از حد اعتدال خارج ميشه اما زبان ساده و شيرين و رواني كلامش نشون ميده كه ذائقه مخاطبش رو تا اندازه خوبي ميشناسه.
۳- اما رضا يزداني با وجود آهنگ سازي و تنظيم خوبش، انصافا صداي انعطاف پذيري نداره!
۴- آهنگ مورد علاقه من از اين مجموعه "رندگينامه" ست كه توي كاست آهنگ يكي مونده به آخره !
گزارش نمايشگاه كتاب رو به منصور ضابطيان نشون دادم، گفت كه با اينكه نثر خوبي داره اما ديد خلاقانهاي توش بكار نرفته. منم ديدم واقعا همينطوره، بنابرين قسمت دومش رو بيخيال شدم!
باشه تا نمايشگاه بعد...
چهل و پنج دقيقه اي دور مصلي چرخيديم تا به يقين برسيم كه براي راه يافتن به نمايشگاه بايد پياده قدم در راه فرهنگ بگذاريم. حوالي نمايشگاه اتفاق جالبي افتاد. روي صفحه مبايلم پيام هاي متفاوتي نقش ميبست كه چيزهاي مختلفي مثل "بهار كتاب" و " ورود به نمايشگاه بينالمللي تهران" را تبريك ميگفت. خيابان هاي اطراف پر بود از ماشين هايي كه به دنبال جاي پارك عقب و جلو ميكردند. نكته مثبتش اين بود كه با وجود ازدهام زياد تقريبا هيچ كس جلوي درهاي پاركينگ توقف نميكرد. انگار همه درد ايستادن يك ماشين روي پل پاركينگشان را ميدانستند. شايد هم (گوش شيطان كر!) فرهنگش حداقل توي پايتخت دارد جا ميافتد. توي محوطه مصلي اما فضاهاي زيادي خالي بود. با مختصري برنامه ريزي ميشد كلي (خداي ناكرده) كار مردم را راه انداخت. پليس راهنمايي هم براي تسهيل در امر رفت و آمد جلوي هر كدام از درهاي ورودي يك ماشين گذاشته بود و به همراه مسئولين برگزاري نمايشگاه همه را راهنمايي ميكرد كه "از در بعدي داخل شويد" !
دقايق نه چندان كوتاهيست كه وارد محوطه مصلي شده ايم. هنوز هيچ نشانه اي نمايشگاه نيست. حتي آدم هايي كه دارند برميگردند هم چيزي شبيه كتاب دستشان نيست. بلدوزري كه از پشت سرمان ميآيد حرفم را تائيد ميكند. بناي نيم ساخته اما عظيم گنبد مصلي و داربستهاي بيشمارش خيلي جلب توجه ميكند. مثلا اينجا قرار است مسجد بزرگ شهر باشد. هرچه فكر ميكنم ارتباطش را با برگزاري نمايشگاه هاي بزرگ نميفهمم.حالا نمايشگاه كتاب يا قرآن قابل درك است اما نمايشگاه فروش بهاره هم اينجا برگزار شد.
اولين نشانه ها غرفه هاي شلوغ فروش خوردني هاي مختلف است. فكر ميكنم درآمد آنها از مجموع فروش ناشرها بيشتر باشد. بي اختيار ما هم به سمتشان كشيده مي شويم تا براي پيشگيري از تشنگي نوشيدني بخريم. اين را تجربه سال هاي قبل ميگويد. فروشنده به زور بستهها را توي آب يخ فرو ميكند تا به اسم خنك قابل فروش باشند.
توي بخش ناشران خارجي كاري نداريم، اما رديف درهاي وروديش تمام نميشود.بنابرين از يكيشان داخل ميشويم. برعكس محل سالهاي قبل، سالن انصافا هواي مطبوعي دارد. كلي آدم كرواتي و تر تميز،بيتوجه به اطرافشان، گوشه و كنار روي زمين نشستهاند (و گاهي پخش شده اند!) و دارند ليست كتاب هايشان را چك ميكنند. از جلوي يك جايي رد ميشويم كه اسمش هست سراي اهل قلم. تويش كلي صندلي براي نشستن هست و چيزي كه پيش از همه چيز جلب توجه ميكند غرفه هاي خوش آب و رنگ ليپتون (Lipton) و سنايچ است كه احتمالا براي پذيرايي آنجا هستند. يك آقاي كت شلواري كه سعي ميكند مودب باشد، دم در بهمان ميگويد كه نشست مولانا در حال برگزايست. ما هم كنار بقيه كه فكر ميكنم آنها هم به خاطر صندلي دارند حرف هاي قلنبه سلنبه سخنران را گوش ميكنند مينشينيم.
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
پله هاي موفقيت را دوتا يكي طي كن تا زودتر به جايي كه شايسته اش هستي برسي. البته شكي نيست كه ارزش تو فراتر از پرچين اين روزها و سال هاست. ديدن تو روي پله هاي بالايي نردبان موفقيت آرزوي هميشگي من است.
موفق باشي و اميدوار.
راستي تولدت هم مبارك!
نوشته زیر بخشی از سخنرانی دکتر احمدی نژاد در سفر استانی فارس است که در پایگاه خبری شریف و ایسنا منتشر شده.همین!
دكتر محمود احمدینژاد در بخشی از سخنان خود، اظهار داشت: كسانی كه میخواهند جلوی پیشرفت ملت ایران را بگیرند، كسانی هستند كه از تاریخ، بیخبرند؛ آنها ظاهرا از علم و دانش تاریخی بهرهیی ندارند. آنها نمیدانند كه ملت ایران، ملتی است قدرتمند و باشكوه و همهی علوم امروز بشریت، مدیون دانشمندان ایرانزمین است. ملت ایران در طول تاریخ، قدرتهای زورگوی زیادی را به زانو درآورده است كه قدرتهای زورگوی امروز جهان، در برابر آن عددی نیستند. ما از زورگویان و كسانی كه فكر میكنند میتوانند در برابر پیشرفت ملت ایران بایستند، دعوت میكنیم كه به خرج ملت ایران، به این سرزمین سفر كنند و پاسارگاد و تخت جمشید را ببینند و با عظمت و شكوه ملت ایران آشنا شوند.
درست است كه ديگر كار از كار گذشته و از اين به بعد پيگيري ماجرا فقط شايد بر افسوس هايمان بيفزايد اما نوشته هاهي هست كه به خواندنش ميارزد.اگر تا امروز نميدانستي داستان چيست و فقط شنيده بودي كه پاسارگاد قرار است زير آب برود، پيشنهاد ميكنم اين گزارش ها را بخواني.
سـدي بر فــراز تاريخ – ياسر كوروني
گذر آب از راه شاهي – مديــا مصــور
و البته كميك استريپ فوفالعاده بزرگمهر حسينپور با عنوان ميراث تاريخي ما؛از"سيصد"تا"سيوند" رو هم ببينيد. همه اينها در نشريه الكترونيكي زيگزاگ منتشر شده.
انگار عادت كردهايم
سيوند دارد آرام آرام آبگيري ميشود. كم كم گرد و خاك اين ماجرا هم فرومينشيند. پرونده اش ميرود به بايگاني روزنامه ها و مجله ها و خاطره اش به تدريج زير خروارها آب مدفون خواهد شد. توي اين مدت خيلي ها سعي كردند كاري بكنند. براي مردم، براي تاريخ، بعضي هم براي خودشان!